رضا قليخان هدايت
932
مجمع الفصحاء ( فارسي )
سنگ مهرت برزدم بر سينه تا شد سيم من * صبر و هوشم همچو سيم از سنگ كرد از من كنار هست بىسيمى و بىسنگى و بىصبرى مرا * صبر و سنگ آن را بود كز سيم و زر دارد يسار سيم و زر كم نايد آن را كز سر سنگ و خرد * خدمت خسرو كند چون سيم بر سنگ اختيار شاه محمود آنكه بخشد سيم ناسخته به سنگ * زانكه چون سنگست پيش چشم جودش سيمخوار سيمسيما تيغ او بر سنگ ناكرده هنوز * همچو سيماب از نهيبش سنگ گردد بىقرار تير سيم اندود پيكان گر زند بر كوه سنگ * چو عرق سيم از مسام سنگ گردد آشكار روزگار از تابش مه سيم رويا نذر سنگ * سيم خاك و سنگ گردد هم بگشت روزگار سنگ گرداند خلافش سيم را بىطول و عرض * سيم گرداند وفاقش سنگ را بىانتظار آفرين بر باد پاى سيمنعل سنگ سم * سنگ او دارد به لون از سيم و زر از سنگ عار ماهپيكر نعل او از سنگ سيم آرد پديد * گرچه سيم اندر ميان سنگ سازد رهگذار اى به سنگ قهر دشمن را بكشته همچو سيم * كرده محبوسش بسان سيم در سنگين حصار سنگ سيم است از وجود تو كه شاخ از جود تو * گر به سنگ اندر نشانى ناورد جز سيم بار